تبليغاتX
شما که غریبه نیستید

شما که غریبه نیستید

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست

اخر نوشت ویدا

 دیگه دارم کوله بارم رو جمع می کنم..وقت رفتنه!!

این خونه وبلاگی پر از خاطرات خوب و شیرین بود برام و بعضی وقتام پر از دل تنگی

گاهی وقتا باس دل کند و رفت...باس همه چیز رو پشت سر گذاشت و حتی نیم نگاهی به پشت نکرد مگر برای عبرت...

از همین الان دلم برای همتون تنگه...
برای تو فینگولی خوب شیطونکم..برای تو ستاره جون که انقدر قشنگ می نویسی...برای تو بی نام جون که اخرش اسمتو به من نگفتی ولی می دونم هرچی هست برازندته...برای  تو نسترن عزیزم که همیشه دل تنگ منی..و برای تو سارای عزیزم که همیشه دوست خوب منی
نگار جون دلم برای تو هم تنگ میشه..همیشه داستانات قشنگ بود.. و برای همه دوستای دیگم که اگه بخوام تک تک بگم اینجا میشه پر اسم..

فقط بدونید که خیلی واسم عزیزید..

از دلیل رفتن نپرسید که شاید قانع نشید...

خداحافظ



+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 تیر1389ساعت 20:56  توسط ویدا  | 

:(

به شدت دلم هوای دریا کرده...روزای زندگی ارومه و با ارامش..فقط خوندن یه مطلب از یه اشنا خیلی منو به فکر برد..

ایشون به گفته خودش مدت هاست که به من علاقه منده ..درد میکشه..ناراحته از دوری من و از این حرفا..البته به حرفاش شکی ندارم و تقریبا به من ثابت شده..ولی خوب نمیدونم چکار کنم؟؟!!

خیلی وقتا دوست داشتن دل می خواد نه دلیل ..من هیچ عیبی ازت ندیدم ولی چه کنم که دست خودم نیست..با این که بارها بهت گفتم ولی نمی خوای دست بکشی و میترسم روزی به خودت بیای که دیر شده باشه..بفهمی تو ساعت هایی که به من فکر کردی من شاید دقیقه ای هم به تو فکر نکرده باشم...


مثل روزا و لحظه هایی که منم خودمو گول می زدم . میگفتم نه!یه روز میاد..یه روز همه چی درست میشه ...افسوس که همیشه اونی نیست که تو میخوای..هرچند یاد خدا و حکمتش منو اروم کرده..

خیلی سعی کردم یه راهی پیدا کنم که تو دل ببری ولی نشد ..واقعا هم دیگه نمی دونم چکار باس بکنم
..فقط میتونم واست دعا بکنم و بگم انقدر از زندگی نا امید نباش..یه روزی یه جایی یه وقتی خوشبختی از ان تو خواهد بود ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 تیر1389ساعت 23:59  توسط ویدا  | 

ما هم تنوع می خوایم

ببخشید دیگه این روزا رو که خودتون خوب می دونید چه خبره و ادم چه مکافاتی داره با امتحانا..هرچند من خوب از پسشون بر اومدم..
به شدت با کمبود خواب مواجه شدیم کلا

امیدوارم همتون امتحاناتونو خوب خوب بدین..


با بچه ها قراره ترم تابستونه بگیریم تهران و باز  دوباره دور هم جمع شیم..خدا کنه کنسل نشهیه تنوعیه دیگه

دیشبم با اینکه امتحان داشتم قید درسو زدم و تیریپ جمعیتی رفتیم دریاچه مهتاب..مهتاب اسمون هم که یه حس خوب ارامش بهم میداد..میگم روز به روز که میگذره مردم بی تنوع ما بیشتر اهل تفریح میشن..من از اون دسته ادماییم که به شدت با بی تنوعی و یک رنگ شدن زندگی مخالفم..

متاسفانه این مسئله تو زندگی ما ایرانی ها خیلی به چشم می خوره..هیچکی حوصله ایجاد کردن یه شرایط جدید رو نداره مخصوصا خانومای خونه دار خیلی به این یکنواختی ها عادت کردن..

یه مسافرت ۲ روزه ..یه گردش با دوستا یه شهر بازی یه سینما یه پارک کلی میتونه اون روزا رو بهت انرژی بده..هر چند این تفریحاتی که ما داریم در برابر تفریحات امریکاییا و اروپاییا هیچه!!ادم میبینه کجا میرن و چه جاهایی که واسه تفریحاتشون ندارن و چه امکاناتی که در اختیارشون نیست و ما حتی یه مشابهشم تو پایتخت نداریم چه برسه به بقیه شهر ها دلش غصه دار میشه!! خوب ما هم دل داریم.. جوونیم ..دلمون می خواد از ایناااا خو...اهای با شمام که فقط بودجه واسه فضای سبز و  سرسره و زیر گذر و رو گذر میدین ...خوب یه کمک خلاقیت به خرج بدین..مردیم اینقد چیزای تکراری دیدیم..

یه برنامه ای هست نمیدونم پی ام سیه یا بی بی سی که بهترین تفریگاههای دنیا رو نشون میده؟!اونو که میبینم ها درجه حرارت بدنم میزنه بالای ۴۰!! خوب منم می خوام.. تا کی باس بمونم ببینم کی شرایط جور میشه تا من سالی دو سالی یه بار برم اونور..من همیشه از اینا می خوام

جام جهانی هم که شده یه بهونه دیگه واسه حرص خوردن برا این که ما چقدر عقبیم

+ نوشته شده در  شنبه 29 خرداد1389ساعت 10:16  توسط ویدا  | 

روز زن مبارک

مامان جونم که همه امید زندگیم تو هستی و قلبم برای شاد کردن تو میزنه دوستت دارم.....


نیاد اون روزی که تو پیشم نباشی و گرمای مهر مادریت تو خونمون نباشه
دلم می خواد همیشه از من راضی باشی و بتونم  دختر دلخواهت  باشم...

روزت مبارک...

باید بگم خدا رو شکر حالم  خوب شده و به شدت از انرژی مثبت سرشارم..اه اه چی بود؟؟!!
این ادمایی که افسردگی دارن چطوری زندگی میکنن؟؟دلم براشون میسوزه

چند روز گذشته برای اولین بار رفتیم بیمارستان و وسایل ازمایشگاه رو از نزدیک دیدیم..به به چه حالی میده وقتی بیشتر می دونی و میفهمی!!
 کامپیوترم به شدت قاط زده و اصلا نمی تونم نظر بزارم براتون..ببخشید اگه دیر شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 خرداد1389ساعت 14:22  توسط ویدا  | 

ویدا خسته!

این روزا هیچی شادم نمیکنه..اگرم بکنه اثرش فقط چند دقیقست و بعدش دوباره ویدا میره تو فکر..اونم چه فکرای عجیبی..فکر این که کجاست؟کجای کاره؟داره کجا میره؟؟خدا ازش راضیه؟
حس تموم شدن زندگی...وای خدا...ویدا این جور ادمی نبود که!!!
چقدر این روزا دلش زود میگیره..چرا با کوچکترین چیزی اشکش در میاد..به بهونه های الکی!!!!

صلاح کار کجا و من خراب کجا؟؟

دلیلشو خودمم نمی دونم!!
کی این حس تموم میشه؟؟خودمم خسته شدم!

این ۲ روز کارگاه اموزشی نانو تکنولوژی گذاشته بودن برامون..استاداش  یه خانم و اقا از دانشگاه صنعتی اصفهان بودن..چقدرم حالیشون بود چی به چیه!فقط اونجا دلمو یه کم شاد کرد..عجب چیزی بود این نانو...خدایا تو چقدر هنرمندی..
همه سمینار ذوق می کردم از این همه علم..با تمام وجود گوش میدادم...

به رشته خودمم خیلی می خورد...اووه کو تا ما برسیم به اون قله های علم...
یه سایت خوب از نانو تکنولوژی میزارم تو پیوندای روزانه..کاش استفاده کنید!!

خلاصه خوشی این کنفرانسم تا یه ساعت پیش بود و الان ویدا داره فکر میکنه چرا دلش گرفته؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 خرداد1389ساعت 19:16  توسط ویدا  | 

منم برده؟؟نه نه !

امشب داشتم با خودم فکر می کردم که بعضی وقتا چقدر همه چیر خسته کننده و تکراری میشه..صبح که پا میشی از خواب باز تکرار صد باره ی صد باره ها...که چشمم افتاد به این شعر :

 وبه آرامی آغاز به مردن میکنی

  اگر برده عادت خود شوی

  اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

  اگر روزمرگی را تغییر ندهی

 


  و به آرامی آغاز به مردن میکنی

  اگر از شور و حرارت

  از احساسات سرکش

  و از چیز های که چشمانت را به درخشش وا می دارد

  و ضربان قلبت را تند تر میکند دوری کنی....

(پابلو نرودا)


ولی من که این طور ادمی نبودم !!! نکنه شدم؟؟

نه نه ..این حس فقط مال امشبه!!


راستی امشب یه جمله قشنگ خوندم که حس تازگی بهم داد:


ذهنم مانند لباس ژنده ی روی بند در باد سرد, بالا و پایین میرود!!



پ ن ۱ :خسته ام خسته...این حس فقط مال اون شب نبود و این روزا حسابی باهاش درگیرم

هیچی هیجان زدم نکرده این روزا..

دیشبم که حسابی دل درد داشتم و  به خودم پیچیدم و تا صبح نخوابیدم..
دلم تنگه..

 دلم پرواز می خواد...

پ ن ۲ : امشب(شنبه) رفتیم  کنسرت موسیقی  سنتی  گروه باربد که یکم دلمون وا شه و یکم از یکنواختی در بیایم..در کل خوب بود ..مانیا دوستم هم ستار می زد اونجا...ای ول مانیا جون ترکوندیااااا
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 اردیبهشت1389ساعت 23:16  توسط ویدا  | 

حیاط پشت خانه ما

اطاق من طبقه بالاست و تقریبا بالای حیاط همسایه کوچه پشتی..چشمتون روز بد نبینه که از این 11 سالی که ما خونمون  اومده این جا من 7-8 سالی هست که از دست اینا ارامش ندارم
عرضم به حظورتون که صاحب این خونه هر سال یا هر 2 سال این خونه رو به خونواده های مختلف کرایه داده و نمی دونم چرا هر کدومش یه جورایی عجیب غریب از اب در اومده!!!!

مثلا اون اولا یه خوانواده اومده بودن که کفتر و خروس باز بودن ما ظهر و شب و وقت و بی وقت از دست قو قولی قو قو هاشون اسایش نداشتیم و صبح و ظهر با طنین دل انگیزشون از خواب پا می شدیم ..تازه سالم هم نبودن اینقدر مواد انرژی زا و این جور چیزا بهشون داده بودن که مریض بودن و انگاری یه خرس وحشی داشت قوقولی قو قو می کرد...
چند باری هم تذکر دادیم ولی دیگه چقدر..



خانواده بعدی یه زن بود و 2 تا دختر و پسرش..نمی دونم اینارو از کجا پیدا کرده بود!! هر روز دعوا بود سر این که پسره پول نداشت مواد بخره  یا داداشه خواهرشو با دوست پسرش دیده بود یا این که اون یکی اجیه با این یکی دعواش بود

چند باری از پشت پنجره با دختراش حرف زدم..ادمای عجیبی بودن ..
هر روز دعوا هر روز دعوا..
فکر کن منم هر روز درس داشتم.. موقع کنکورمم بود  هر روز چند تا واژه جدید زبان که حفظ می کردم چند تا فحش جدیدم لا به لاش بود

در عرض یه هفته یکیشون ازدواج کرد..با کی؟؟یه پسر بیکار معتاد سیاه ذغالی داماد سر خونه ای!!

خدایا اونا دیگه کی بودن!!!!!..با اعتراض همسایه ها رفتن..

البته فکر نکنید من فوضولم ها!!نه !!هم صدا کامل میاد هم خوب ادم بعضی وقتا با صدای سر و صدا کنجکاو میشه

خانواده بعد یه تیپ دیگه ادم بودن که مامانه و دختره مداوم تو رسیدن به سر و ور خودشون بودن..

هر بار که از پای پنجره رد می شدم یا دختره جلو ایینه بود یا مامانه..اونم چه فیگورایی
هی میگین نیگا نکن!!

 هر بار که صداشون میومد یا درباره مد بود یا رنگ مو و اینا..داشتیم به این نتیجه می رسیدیم که خوبه ارومن این خانواده ولی از فرداش  داد و قارای شوهره شروع شد..هر ساعت من با یه داد از جا می پریدم!!

پسرشونم که هر وقت دلش می خواست با دوست دخترش حرف بزنه میومد  زیر پنجره اطاق من بی چاره..لحنشم یه جوری عوض می کرد که حال ادم به هم می خورد..
 

البته بگم بیشتر این اتفاقا مال وقتایی بود که نه فصل کولر بود نه می شد پنجره بسته باشه چون گرم می شد .. هرچند با پنجره بسته هم صدا میومد  
اکوستیک نبودن دیوارا هم این مشکلاتو داره دیگه

خانواده فعلی هم که انگار زنه مشکلات روانی داره..می خواد به بچش بگه برو کنار میگه بوووووووووووووووووووورررررووووووووووووووووووووووووو کککککککننننننننااااااررررررررر( با جیغ بنفش)
 خلاصه هر ساعت چند تا جیغ گوش مارو نوازش میده..سبز ابی بنفش

یا مدام به شوهره فحش میده اونم چه فحشایی که تو عمرم از زبون مامان یا بابابم نشنیدم..اابته شوهره هم کم نمیاره ها یا فحش می ده یا دیگه خیلی عصبیش کنه کتکش می زنه

فکر کن دو تا پسر 3-4 ساله دارن...تربیتشون چطور می شه؟؟!!

البته این صداها طبقه پایین نمیره و بیشتر من مستفیذ میشم

تازه یکی دیگشونو حال نداشتم بگه..اونام هم روز دعوا بود تا اخر یکی از پسراش با تزریق غلط مواد مرد..نمی دونم خودکشی بود یا نه..جسدشو تو کوه پیدا کردن!!
فکر کنم اون خونه نحس بود..همه ادماش اینایی بودن که گفتم!! البته یه موقع فکر نکنید خونه ما محله بدیه..نه ...اون خونه فقط این جوریه!!!!

 اینارو که میبینم خدا رو شکر می کنم که تو خونه ما احترام متقابل یه اصله و همه به هم محبت می کنن و از جایی به شدت دلم غصه دار میشه از بابت این جور زندگی هایی..چرا ادما بعضی چیزا یادشون میره؟؟مثلا درست زندگی کردن..محبت..عشق..احترام..... و خدا...که عامل همه اینا فراموش کردنه اونه!!


+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت 11:26  توسط ویدا  | 

پام به کلانتری باز شد!!!!!



امروز دوستمو به جرم دادن پول تقلبی بازداشت کرده بودن..مرتیکه فروشنده باور نکرده بود دوست من خودشم خبر نداشته که اینا تقلبی ان.... زنگ زده بود  ۱۱۰ !!
به خاطر این که خانواده دوستم نفهمن من و بابا رفتیم با ضمانت ازادش کردیم (چرا خانواده نباید با بچه هاش صمیمی باشه و بهشون اعتماد داشته باشه که این جور وقتا ادم احساس ترس نکنه ؟؟!!) امون از تعصبای الکی و حرف مردم!!

نمی دونم چرا روز به روز وضع داره کثیف تر و بدتر میشه و کارا دست ادمای بی لیاقت میفته؟؟؟ میدونید یکی از گردن کلفتای اون کلانتری به دوستم چی گفته بود؟؟  بهش گفته بود اگه یه لب بهم بدی کارت رو نیم ساعته حل می کنم بری..اگه نه که تا شب این جایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اخه دوست منم کم خوشگل نیست!!
فکرشو بکنید تو یه اطاق در بسته.. تنها.. با اون عوضی.. چه استرسی به دوست من وارد شده؟؟!!


ببخشید اینو انقدر رک گفتم ..ولی باس یه جا حرصمو از دست این جور مردای بی مرام و کثیف خالی می کردم..حالم از مرد چش چرون به هم می خوره..مردایی که به راحتی انسانیت رو زیر پا می ذارن!!

حالا اینا به کنار مگه فروشنده رضایت میداد؟؟یه بند فحش می داد..اونم چه فحشایی به یه دختر ۲۱ ساله متین و مودب!!
قاضی هم فهمیده بود که مشکل داره ...
اخرشم بی رضایت رفت..سر چقدر؟؟۲۰ هزار تومن!!

اون چتد ساعتی که اونجا بودم چه ادمایی که ندیدم؟؟!!یه زن با یه راننده اژانس در حالی که داشتن با هم شوهر اون زن رو تو حوالی شهر به قصد کشد می زدن دستگیر شده بودن..مرده از لگن به پایین ۲ تا پاهاش خورد شده بود و تو گچ بود . با اون وضع اومده بود دادگاه..خدا به دادش رسیده بود..
فکر کن...
 شوهر خودتو بکشی..به خاطر کی؟؟به خاطر چی؟؟یه هوس؟؟..اخ اخ مغزم داغ شده بود ..

یا یه خانوم با زن داداش خودش دعواش شده بود و موهاش رو که مثلا زن داداشش کنده بود گذاشته بود تو پلاستیک و با خوش اورده بود و نشون قاضی می داد
رو صورتش جای ۳ تا ناخن بود...خدا می دونه سر چی بوده؟؟


در هر صورت خدا رو شکر کردم که تا حالا پام به این جور جاهایی باز نشده..
پلیس بودن خیلی شغل سختیه..روحیه می خواد و علاقه...سرسام می گیره ادم از دست بعضی ادم های نادان و خرفت و بی خدا !! کاش یه کم ایمان ها قوی تر بود و این همه فساد و مشکل اخلاقی نداشتیم  !



نمی دونم چرا هر چی می کنم نمی تونم از این وب دل بکنم..بار ها اومدم پشت سیستم و دکمه حذف رو بزنم ولی نتونستم..شاید یه روزی این کارو کردم..شایدم یه روزی دیگه بهش سر نزدم..نمی دونم!!

حس سر در زمین و پا در هوا بودن بهم دست داده این چند روز...زندگی یعنی چی؟؟!!کسی می تونه به من بگه؟؟یه روزایی فکر می کردم جواب این سوال رو خودم خوب می دونم ولی الان فهمیدم که هیچی نمی دونم!!

این روزا حس می کنم از اون ادم هام که زود میمیرن!!  ولی من که دستم خالیه!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت 0:56  توسط ویدا  | 

دیر نوشت!

مدتيه نتونستم بيام اين خونه كوچيك..واقعا برام مثل يه كلبه ميمونه كه مي تونم يه كم توش فكر كنم و از دل تنگي هام و خوشي هام بگم...
بعصي وقتا مجبوري زندگي رو ادامه بدي حتي اگه حوصلشو نداشته باشي..حتي اگه هيچ ميلي نه به درس نه به كار نه به اطرافيانت داشته باشي..همينه ديگه...گاهي خوشي گاهي غم...
امشب از اون شباييه كه نمي دونم از كجا و از چي و از كي دلم گرفته..فقط مي دونم دلگيرم و دل تنگ و تنها چيزي كه ارومم مي كنه فكر كردنه....
دلم خيلي خيلي براي دوستام تنگ شده..الان 3 ماهه كه نديدمشون و انگار 3 ساله..دلم مي خواد باز مثل اون وقتا تا نرديكاي صبح بيدار بمونيم و حرف بزنيم..الان همه با همن و فقط من نيستم..خوش به حالشون.. دلم مي خواد همشونو بغل كنم باز ...
این روزا حسابی ویدا درس خون شده و بچه خوبی شده و زندگی براش رنگ ارامش بیشتری گرفته

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 فروردین1389ساعت 21:6  توسط ویدا  | 

سال نو.. باغ نو.. خانه نو.. من نو.. تو نو..زندگی نو

اول از همه یه خبر خوب که مشکل دایی اینا اونقدرام حاد نبود و با وساطت بقیه اشتی کردن....اخیشششش... خدایا شکرت..
دوم این که این روزا روزای خوبی بوده برام ...۳ روز خونه دختر عمه بودم تو باغ خارج از شهر . ارتباط با همه دنیا قطع..فقط از طبیعت لذت بردم..محشر بود..
بالاخره خونه تکونی عید هم تموم شد و اون طوری که دلم می خواست خونه تمیز شده..

۲۱ ساعت دیگه یعنی ۱۲۶۰ دقیقه دیگه از سال ۸۸ باقی مونده..سالی که هم پر از خوبی بوده و هم بدی و مهم اینه که خوبی ها بدی ها رو بپوشونه..
۸۸ سالی بود که من با تو خداحافطی کردم و ممکنه اخرین سالی باشه که می دیدمت..شاید یه روزی بیاد که بگم الان ۳۰ ساله که ندیدمش..ولی همین ندیدن به نفع ماست..همیشه چیزایی که ما دوست داریم برای ما بهترین نیست و خدا مصلحت رو تو یه چیز دیگه میبینه...من برات بهتریت ارزوها رو دارم و امیدوارم یه روز یه نفر بیاد و بهم بگه که تو خوشبخته خوشبختی و عاشق زندگیت..تو هم برای خوشبختی من دعا کن..روزهای خوب با تو....
۸۸ سالی بود که من فهمیدم تا حالا چقدر خود خواه بودم و فقط خودم رو دیدم و به خانوادم توجهی نداشتم ولی ۸۹ این طور نخواهد بود..


۸۸ سالی بود که از بهترین دوستام جدا شدم و ممکنه دیگه سالی یه بار هم نبینمشون

۸۸ سالی بود که من دل خیلی ها رو شکوندم و امیدوارم همشون منو حلال کنن

۸۸ سالی بود که من اندازه همه عمرم گریه کردم ولی ۸۹ نباید این طورباشه..دیگه بسه

۸۸ سه تا از بهترین دوستام ازدواج کردن

۸۸ سال تصمیم های بزرگ بود برام...

۸۹ بیا که منتظرم همه خوبی ها رو در تو رقم بزنم و دل از گذشته بکنم و تو حال زندگی کنم برای اینده ای بهتر..
خدایا برای همه توی این سال خوبی و سلامتی رقم بزن

عید همتون مبارک

با عشق
+ نوشته شده در  شنبه 29 اسفند1388ساعت 0:44  توسط ویدا  | 

امشبم افسوس..امشبم گریه!!

اگه یه روز بفهمی مامان بابات جز اوایل ازدواج دیگه همدیگه رو دوست نداشتن و بقیه اش تحمل بوده چه حالی بهت دست میده؟؟؟

احساس یاس می کنی؟؟سر خوردگی؟؟تنهایی؟؟گریه؟؟درد بی پایان؟؟شک؟؟تنفر از سال های سرد و پوچ رفته؟تنفر از مامان بابا یا تنفر از عشق؟؟یا تنفر از خودت که به خاطر تو مجبورن ادامه بدن؟؟

بغض سر تا سر وجودت رو می گیره و کسی نیست که رو شونش بغضت رو خالی کنی تا دلت راحت شه..چون همیشه یا رو شونه پدر یا مادر اروم می گرفتی و الان دیگه اونا .....

وای که چقدر امشب دلگیرم...دلگیرم از دنیایی که تا میای فکر کنی دیگه همه چیز خوب شده میبینی که یه مسئله تازه دیگه شروع شده تا دلت رو بلرزونه و عذابت بده.. 

دایی و زن دایی می خوان جدا شن..بعد از ۷ سال..با ۲ تا دختر

این وسط گناهکار کیه؟؟چرا باید ۲ نفر که می تونن با عشق زندگی کنن یهو می بینن که نه!! دل همو زدن؟؟ دیگه نمی تونن ادامه بدن؟؟می بینن خیلی وقته که تحمل کردن؟؟

خدایا اون بچه ها چی؟؟چرا از  همین حالا می خوای طعم  زجر و تنهایی رو بهشون بچشونی؟؟خدایا نابود میشن!! خودت کمک کن

بچه ها براشون دعا کنید......

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اسفند1388ساعت 23:22  توسط ویدا  | 

دالي!

دلم برا وبلاگم تنگ شده بود..
  اين روزا حسابي درگير درس و دانشگام  برا همين كمتر وقت مي كنم به اينجا سر بزنم..

  از اتفاقات اين چند  وقته بگم
 جمعه با دوستام رفتيم كوه(نشاط و مارال)..سگ نشاط لي لي هم بودش ..

يه كوهه كه مثل مخمل همه جاش سبز و با طراوته و هر جمعه كوه پيمايي عمومي داره..
از ساعت 7 صبح تا 10 اونجا بوديم بعدشم كه رفتيم كنار درياچه كيو تا 12..

هوا و اسمون خيلي رويايي بود..بارون نم نم هوا يه كم سرد تا وسط كوه مه بود ..قطره هاي لطيف بارون رو اب ...

در كل خيلي خوش گذشت..تا اخر هفته شارجم كرد

2 تا از فيلم هاي ددي هم تو جشنواره فيلم كوتاه ابادان پذيرفته شده كه هنوز داوري نشدن

امشبم كه با داداشي رفتيم بيرون..ماشين سواري تو شب با موزيكي كه مورد علاقمه رو خيلي دوست دارم..با سرعت زياددددد

عيد هم كه داره نزديك ميشه و من عاشق حال و هواشم..خريد..خيابون گردي با دوستا..شلوغي بازار..ماهي قرمز و بوي عنبر بو و7 سين وعيدي و  مسافرت و 13 به در...به به 

برا مسافرت 3 تا پيشنهاد بهم شده كه موندم كدومشو برم..يكي راهیان نور
..يكي هم از خاله اينا به سمت قشم ..یکی هم با عمو اینا به سمت اصفهان و  شیراز

سرعت خونه خيلي كمه كه بيام و براتون نظر بزارم..ايشالا شنبه تو دانشگاه!!



+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اسفند1388ساعت 0:41  توسط ویدا  | 

تولد دوبارم مبارک!!

این چند روزه خیلی خوب بوده برام..خیلی...یه ۱۰ روزی هست اون ارامشی رو که مدت هاست از خدا می خوام بدست اوردم.. فکر کنم دعاهام مستجاب شده..
دیگه به هیشکی اجازه نمی دم به همش بزنه..
نمی دونم این حس همیشگیه یه نه !!!


کاش زودتر به این اندیشه ها رسیده بودم..ولی خوب هیچوقت برای شروع دوباره دیر نیست...

احساس تولد دوباره می کنم...
یه ادم نو با اندیشه ها و ارزوهای جدید...


دانشگاه جدید خیلی خوبه..دارم هر روز بیشتر به رشتم علاقه مند میشم..هر روز هدف هام بزرگتر میشه..از استاد و کلاس اناتومی و زیست سلولی نگو که خیلی لذت بخشه..

دوستام و هم کلاسیام هم خیلی خوبن..یه جو جالب تو دانشگاه و کلاسمون بر قراره که من دوست دارم...

این چند روزه فهمیدم یکی ازدوستای اینترنتیم چند تا اختراعش تو کشورهای مختلف مدال طلا و نقره و برنز کسب کرده...واقعا به همچین دوستی افتخار می کنم  کاش بتونم چیزای خوبی ازت یاد بگیرم دوست جون

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 14:49  توسط ویدا  | 

مرگ در یک قدمیست!

عموی پدر فوت شد...مدتی بود که مریض بود برا همین همه انتظارش رو داشتن..بعد از ۸۰ سال زندگی...
هیچکی از من انتظار نداشت که برای تشیع جنازش برم ولی خوب یهو دلم خواست که برم..خواستم یکم عبرت بگیرم..

در سرد خونه پیاده شدیم تا به خانوادش تسلیت بگیم..کپ کردم..نتونستم برم جلو..محیطتش خیلی سنگین بود برام..همون لحظات اول در سرد خونه باز شد..قفسه های یخچالی شو که توش مرده ها رو می ذاشتن می دیدم..چقدر وحشتناک بود..چند لحظه بعد یه تابوت رو می اوردن بیرون..جسد یه زن بود..یه زن ۲۲ ساله که سر زایمان رفته بود..

۲۲ ساله!!! هیچوقت فکر می کرد اینقدر مرگ بهش نزدیک باشه؟؟!! 
من الان ۲۱ سالمه..

جلو پای من گذاشتنش زمین تا براش نماز بخونن..تو یه کفن سفید بود..پاهاش رو  بسته بودن دستاشم روی قفسه سینش بود..هیچ کاری ازش بر نمی اومد!

از فکر این که منم یه روز جای اون می خوابم وحشت کرده بودم...دندونام با فشار به هم می خورد ولی گریم نمی گرفت..تب بدنم رو ۴۰ بود..زل زده بودم بهش حتی پلک هم نمی زدم!

وای خدا من با کدوم کوله بار پر؟؟!!

بعدش عموی بابا رو هم اوردن..گذاشتنش تو امبولانس..ایا خودش داشت ما رو میدید؟؟چه حالی داشت؟؟خنده یا عذاب؟؟

قبرستان که رفتیم گورش رو کنده بودن از قبل..بعد از نمازش می خواستن بذارنش تو قبر..یه جای تنگ و تاریک...بعدشم که خاک و خاک و خاک

همش یاد خودم می افتادم..چقدر اشتباه تو این مدت؟؟

کاش بتونم اینده رو پر باشم..
خدایا نزار راه رو اشتباه برم تو این فرصت کم....آمین!!


زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست!!



پ  ن :  الان ۲ ساعته که از نوشتن این مطلب گذشته..اتفاقي رفتم پاي يه فيلم تلويزيوني...راجع به مرگ بود..
باورم نمي شد..اين همه ياداوري تو يه روز!!!
راجع به يه مرد بود كه ازرائيل ۲۴ ساعت بهش مهلت داد تا يه نفر رو جاي خودش پيدا كنه كه دلش بخواد بميره..همه جا رفت ..بيمارستان..پيش مرگ مغزي ها..پيش ادم هاي پير..هيشكي حاضر نبود..حتي اونا كه معتاد بودن و زندگيشون اسفناك بود..همه به زندگيشون دل بسته بودن..كلي نشونه پيدا كرد كه مرگ زيادم چيز بدي نيست و ترجيح نمي ده كسي جاش بميره..حتي با اين كه عاشق همسر و عاشق بچش بود..و عاشق مادرش..
مفهوم فيلمش اينا بود:

نگران اين نباشيد كه كي و كجا و چگونه خواهيد مرد؟؟ نگران اين باشيد كه چگونه زندگي خواهيد كرد؟؟

فکر نکنید همیشه فرصت هست!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت 18:49  توسط ویدا  | 

گشتلی!!

این چند روزه یه ساعتم پام خونه بند نبوده همش تو مهمونی و این ور اون ور رفتن بودم..۵ شنبه که بعد از ۲ سال صدای یکی از دوستای باند ۴ نفره خیلی صمیمیه مدرسمو شنیدم..وای بال در اوردم..شماره نفر دوم ( نسیم) رو داشتم  ..عصرش با هم قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون..رفتیم قلعه فلک الافلاک و موزه مردم شناسی..چقدر این قلعه با ابوهت و جالبه..
یه حس خوب و قشنگ داشتم که بعد از دو سال بازم دور هم بودیم.. فقط عضو چهارم یعنی نجمه نبودش اون دیگه اهوازی شده

از بس که خندیدیم دل و روده سالم برامون نمونده بود همه چپ چپ نیگامون می کردن وای که چقدر دلم واسه اون وقتا تنگ شده بود..اون موقع ها  همه چیز بهتر بود..
انگار اون روز روز مدرسه بود ..معلم زبانمون هم اومده بود قلعه..شروع کرد جلوی اون همه مسافر با ما انگلیسی صحبت کردن..البته ما هم کم نیاوردیم هااا  تو کافی شاپ هم بهترین معلم زیست دنیا رو دیدیم

جمعه که رفتیم یکی از قشنگترین روستاهای اطراف  خرم اباد..شبش هم که خونه عمه جون بودیم..من که دل نکندم برم خونه برا همین دو روز اونجا بودم..اصولا هر وقت ما و بچه های عمم و عموم دور هم جمع می شیم یک مجمع دیوانگان تشکیل می شه که  دیگه کم می مونه به ترک دیوار هم بخندیم..(البته بعضی وقتام واقعا می خندیم)
البته جای پسر عمو خالی بود چون بیمارستان بستری بود
بعدشم که خاله میاد دنباله خواهر زاده که من باشم و می برتش خونشون 

الان دیگه خونه ام..اخیششش دلم تنگیده بود




پ ن: یادم رفت بگم با برو بچس رفتیم دریاچه و  پارک کیو..چشمش دوباره متولد شده بود..
نی نی نازه دختر عمو هم به دنیا اومد...هانا..ایشششش
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 20:50  توسط ویدا  | 

یه روز خوب

امروز خیلی خوش حالم..به خاطر  این که راجع به رشتم   (که علوم ازمایشگاهی می باشد ) با یکی از بزرگان این رشته صحبت کردم..وای نمی دونید چقدر امیدوارم کرد..هرچند خودم از قبل خیلی به این رشته علاقمند بودم ولی خوب از بس که تو ایران ما جا افتاده فقط پزشکی و دارو و دندون خوبه خودم یه حسی به این رشته داشتم ولی الان مطمئنم اگه الان بازم کنکور بدم همینو می زنم..چون عشق اینو دارم که سرم بره تو میکروسکوپ و هزارتا موجود و بافت وتشخیص شون و  این جور چیزا ..کلا کارای ازمایشگاهی..مطمئنم اگه فیزیوتراپی یا پزشکی می خوندم منم با هر مریضی که میومد می نشستم گریه می کردم..
از درامدش که گفت دیگه ویدا بیشتر در پوست خود نگنجیدگفت ارشدش راحت ماهی ۲ تا ۳ ملیون داره..دکتراشم که دیگه نگو
تاره مگه ارزوهای ویدا تموم میشه؟؟نه!!
پس ویدا تصمیم گرفت که بچه خوبی باشه و فلا به فکر غم و غصه هاش نباشه و عین Reading a Bookاین درس بخونه


چند روز پیش با اقای پدر رفتیم یکی از قشنگترین کوه های اطراف شهر..بهش میگن مخمل کوه چون تمام سطح سنگاش با گلسنگ و خزه پوشیده می شه ..عین مخمل....با این که مثل جهنم سرد بود ولی تمام کوه مثل بهار سبز سبز بود..چند دقیقه که پیاده شدم تا کار هنری انجام بدم و چند تا عکس بگیرم مگه سرما امونم داد..این شکلی  شدم  وووویییی...

به یکی از قشنگترین منظره هاش که رسیدیم دلم نیومد که برا شما ازش عکس نگیرم و تو وبم نزارم..صخره ها یه جوری قرار گرفتن که انگار چند تا ادم به پشت خوابیدننیشخند
اگه عکسه اپلود شد!!!منم میزارمش
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 13:38  توسط ویدا  | 

یک شب فراموش نشدنی

اول بگم که یه عالمه حرف دارم براتون..شب اخری که اهواز بودم با بچه ها رفتیم  بیرون هرچند که گوشی دوستم رو دزدیدن ولی خوب اینم به فراموش نشدنی بودن اون شب اضافه کرد بعدشم که اومدیم خوابگاه با هم شام درست کردیم با هم اهنگایی رو که دوست داشتیم خوندیم و گوش کردیم با هم گریه کردیم با هم کلی خندیدیم..برا همدیگه کلی شعر نوشتیم شعرایی که هیچوقت از ذهنم نمیره..نسترن بینمون نبود چون رفته بود خونه برا مراسم خواستگاریش..شب اخری هیچکی رو تختش نخوابید.. همه جاهامونو پهن کردیم روی زمین و ساعت ۴ صبح همه بغل همدیگه خوابیدیم صبح موقع خداحافظی واقعا برام سخت بود یه بغض عجیب تو گلوم بود نمی تونستم تو چشای بچه ها نگاه کنم چون اشکم می ریخت پایین..بازم همشونو بغل کردم و رفتم..فاطی الهام مریم سحر نسترن هستی مهربون دلم خیلی براتون تنگ میشه هرچند می دونم بازم می بینمتون

از روزای اول دانشجو بودن اینجا بگم براتون که خیلی خوبه..یه دوست جدید پیدا کردم به اسم زهرا که دختر خیلی خوبیه..کلاسها هم که لق و تقه..ولی کلا از محیط دانشگاهش خوشم میاد..صمیمیه..

دیشب تولدم بود که خونه عمو برگزارش کردیم..کلی خوش گذشت جای همتون خالی..البته یه تولد مجازی هم هفته قبل هم اطاقی ها برام گرفتن..وای چه کادو هایی

اینم یکی از شعرای اون شب:

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
عشق ها می میرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست نا خورده به جا می ماند
(اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 11:10  توسط ویدا  | 

خداحافظ


خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين، به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد

اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس

نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به رؤيا ها

بدوني بي تو و با تو، همينه رسم اين دنيا

خداحافظ خداحافظ

همیشه از لحظه های خداحافظی متنفر بودم و هستم..ولی چه می شه کرد؟؟

یادمه روز اولی که اومدم اهواز چون می دونستم قراره تغییر رشته بدم به خودم قول دادم به هیچکس دل نبندم..قول دادم یادم بمونه که به هرکی دل ببندی به ناچار ازش دور خواهی شد..ولی خوب دیگه من ویدام..ویدایی که زود دل می بنده و دیر دل می کنه..ولی نمی دونم چرابازم تو سرنوشتش تنهایی می خواد جا بکنه..مجبوره از دوستاش از هم زبوناش از اونایی که تو همه دل تنگی هاش باهاش بودن و ارومش می کردن از اونایی که با صبوری اشکاشو می دیدن و پاک می کردن از اونایی که مرحم دلش بودن از اونایی که با خنده هاشون غصه رو از یادش می بردن از اونایی که نذاشتن تو این مدت غصه قلبشو کویر کنه دل بکنه..کاش می شد سرنوشتو عوض کرد..

دو روز دیگه به رفتنم مونده ..اه بازم ورود به شهر بی اواز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 18:29  توسط ویدا  | 

روزای اخر چمرانی بودن

فکر کنم امروز اخرین روزی باشه که توی سایت دانشکدمون وبلاگم رو اپ کنم..می دونم خیلی دلم برای محیط قشنگ دانشگاهمون و استادا و بچه ها و هم کلاسیامو مخصوصا مخصوصا هم اطاقیام تنگ می شه...موندم با این همه دل تنگی چکار کنم..همیشه کسایی رو که دوست داشتم زمونه ازم دور کرده از دوستای دوران مهدکودکم بگیر تا مدرسه و دانشگاه...
(با انتقالیم موافقت شده..باس کوله بارم رو ببندم)
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 12:4  توسط ویدا  | 

ایوم امتحانات

در حال حاضر در اوقات امتحانات دانشجویی به سر می برم و خسته و ملول جاتون خالیه تا ببینید خوابگاه چمران به چه اوضایی در اومده..سالن مطالعه ها که از اول ترم تا حالا خالی بوده دیگه جای سوزن انداختن نیست ..تو راهرو ها رو نگو که تیکه تیکه زیر انداز انداختن و دارن درس می خونن.توی حیاط هم که انگار پیک نیکه همه نشستن رو چمن ها(به صورت دسته جمعی)هی می خونن می خورن می خونن می خورن...حق نداری از یه ولومی بیشتر صداتو بالا ببری یا بلند بلند بخندی که از هر اطاق یه نفر میاد بیرون و یا چپ چپ نگات می کنه یا یه غری می زنه به هر حال مصرف مواد شارج کننده و ضد خواب(بهتره بگم اعتیاد اور)مثل چای و قهوه  و کافی میکس به شدت بالا رفته..هر شب مجبوریم مقدار مصرفی رو افزایش بدیم که تاثیر داشته باشه و حد اقل تا ۳ نگهمون دارهحالا خوبه این همه خر خونی فایده داشته باشه..مگه ادم امتحانشو خوب می ده؟؟!!این استادای چمرانی نمیدونم سوال ها و مهم تر از اون جواباشو از کجا میارن و رو چه استدلالی جواب ما غلطه؟!!!!امتحان انقلاب که نگو...فکر کنم  استاده یه لحظه فکر کرده بود داره واسه کنکور سوال می ده!! ۴ تا دیگه امتحان مونده که راحت شم..بابا دلم پوسید تو خوابگاه..همش تو یه ۴ دیواری باشی و هی درس بخونی مثل بعضی هام که تازه نامزد کردن(هم اطاقی مو میگم) یکی رو نداری که دلت باهاش اروم بگیره  
امیدوارم همه امتحانامونو خوب بدیم هم من هم تو..با بای
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 18:2  توسط ویدا  |